X
تبلیغات
زیبای خفته

زیبای خفته

من یک زن هستم
روح مقدس خداست که در من دمیده شده است...
حوای کسی نمی شوم که هوای دیگری دارد !!!!!!!!!
دستانم بالین کودک فردایم خواهد شد بی حرمتش نمی کنم.............

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

ﻣﺎﻫﯿﻤﻮﻥ ﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻪ . ﺗﺎﺩﻫﻨﺸﻮ ﻭﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
ﺁﺏ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺑﮕﻪ . ﺩﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺁﮐﻮﺍﺭﯾﻮﻡ
ﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻡ . ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪﻥ . ﺩﻟﻢ ﻧﯿﻮﻣﺪ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯﻣﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ . ﺍﯾﻨﻘﺪﻩ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪ ﺧﺴﻪ ﺷﺪ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ . ﺩﯾﺪﻡ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﻗﻌﺴﺖ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯﻣﺶ ﺗﻮ ﺁﺏ. ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ
...ﭼﻨﺪﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﺪﻩ . ﯾﻌﻨﯽ ﻓﮑﺮﮐﻨﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﺶ ﺍﻭﻥ
ﺗﻮ ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ .. !!
.
.
.
...

ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﻣﻮﻧﻨﺪ . ﺩﻭﺳﺘﻤﻮﻥ
ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﺭﻭﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ
ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

مادرم میگفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است. نمازش ترک نمی شود. روزه میگیرد. مسجد میرود ... خیلی پسر با خداییست ...
لحظه ای دلم گرفت ... در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم ...
نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم میاورد ...
دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا میبینم ...
نه من روزه نمیگیرم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم ...
...
مسجد من خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود ..
خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غمها تنهایم نمیگذارد ...
برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او ...
مادرم ... خدای من و خدای پسر همسایه یکیست ...
فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم ...

خدای من دوست انسانهاست نه پادشاه آنها

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

وقتی احساس بازیچه می شود
وقتی خاطره درد می شود
دل مسیرش را گم می کند
دیگر وقت را نمی فهمی
و زمان برای تو نمی گذرد...
به زمین و زمان شک می کنی
و سرانجام اعتماد از دایره واژگان تو حذف می شود.
یک نفس عمیق،
اینجا، هوا هم بوی مرگ می دهد
اینجا، زمین را با لاشه های دروغ تزیین می کنند
باید ورق را برگرداند...
براستی چه کسی تقلب کرده است؟
من؟
تو؟
او؟
یا شاید کاسه ی من زیر نیم کاسه ی توست!
بعید هم نیست ما همه دستمان در یک کاسه باشد.
می دانی،
عروسک یک خیمه شب بازی بودن چندان جالب نیست.
متنفرم،
از نقشی که برایم گزیده اند.
دست تو نیست
دست تقدیری ست که به اجبار می گویند جَبر نیست.
تو به ظرافت ِ یک قطره ی باران به زمین آمدی
و به سختی ِ مرگ تا به امروز باقی...
بمان
تا نهایت ِ پاییز
و با شروع زمستان
به سادگی ِ یک برگ
آرام
به آسمان برگرد..

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

شب آرزوهـــــاست ...
قاصــــدکی به دست باد دادم
و عهد بسته ام تا رسیدنش به مقصد،
برایت دعا بخوانم ..
تمام کارهایت رو به راه خواهد شد
چرا که من
بهترین آرزوها را برایت به قاصدک سپردم
تا به خدا برساند

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

یاد خوب نباش!
زیاد دم دست هم نباش!
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی...
آدم ها این روزها عجیب به خوبی، به شیرینی، آلرژی پیدا کرده اند…
زیاد که باشی، زیادی می شوی...

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

زن عشق می کارد و کینه درو می کند…
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی …
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی….
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ….
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ….
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب
؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!

و این است

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 

 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

ابراهيم يونسي از پيشكسوتان ادبيات ترجمه و داستان‌نويسي ايران است.وی متولد خردادماه سال 1305 در بانه‌ي كردستان است که به گفته بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ،تقريبا به تعداد سال‌هاي رفته‌ي عمرش كتاب نوشته و ترجمه كرده، يعني حدود هشتادتايي. نوجوان هفده‌ساله وقتي از بانه‌ي كردستان در سال 1322 به دبيرستان نظام در تهران آمد، هنوز نمي‌دانست كه روزي هدفش مي‌شود معرفي مردم و فرهنگش: «صحبت كه مي‌شد، چه معلم، چه شاگرد فكر مي‌كردند اگر شب را پيش كُرد جماعت سر كني، سرت را مي‌برند و فردا زنده نيستي!... اختلاف مذهب هم بود و طرفين به هم «بد» معرفي شده بودند. وقتي كسي منتقل مي‌شد به كردستان، عزا مي‌گرفت و تلاش مي‌كرد تا با پارتي‌بازي و رشوه‌اي آن‌جا نيايد. اما بعد كه مي‌آمدند، مي‌ديدند غير از اين است كه شنيده‌اند و بايد چيزي مي‌دادي تا بروند>>او كه دغدغه‌اش هماره معرفي مردمش و ايجاد تفاهم بين تيره‌هاي مختلف ايراني بوده، گفتن از كردها و كردستان را فراراه خود قرار مي‌دهد كه حاصلش مي‌شود: مسأله‌ي كرد و روابط ايران و تركيه، جامعه‌شناسي مردم كرد، كردها، جنبش ملي كرد، كردها، ترك‌ها، عرب‌ها و ... . «مردم ايران واقعا همديگر را نمي‌شناسند. نه تهراني آذربايجاني را، نه آذربايجاني كرد را، نه كرد خراساني را. همه تصور مبهمي از هم دارند و من همانند هر كس ديگري كه با زادگاه خود بيش‌تر مأنوس است، به نوشتن از كردستان پرداختم. علاوه بر ترجمه‌هايش، در داستان‌هايش چون «گورستان غريبان»، «خوش ‌آمدي»، «كج كلاه و كولي»، «‌مادرم دو بار گريست»، «دادا شيرين»، «رؤيا به رؤيا»، «دعا براي آرمن» و ... نيز همواره به طرح شخصيت‌ها و آداب و رسوم كردي توجه داشته؛ هرچند نخواسته مخاطب را درباره‌ي جغرافيا گيج كند. ابراهيم يونسي دوست دارد هر چه براي مردم مفيد است، انجام دهد؛ نه كاري از سر تفنن. او حتا خواسته تا تصور واهي را كه مردم ايران از ديگران دارند، اصلاح كند. ترجمه‌ي «اگر بيل استريت زبان داشت» درباره‌ي زندان‌هاي آمريكا، در همين راستاست و يا «تجارت اسلحه» او هرچند سه ـ چهار داستان براي «كتاب هفته» و «مجله‌ي سينما» ترجمه كرده، اما در ادامه متمركز به كار كتاب پرداخته و با سياوش كسرايي، نجف دريابندري، كريم كشاورز و ديگران همراهي داشته است. يونسي در زمينه‌ي شعر، كلاسيك‌ها را مي‌پسندد و از معاصران و نوپردازان، شعر مهدي اخوان ثالث، محمدرضا شفيعي كدكني و البته سياوش كسرايي را. زبان شعر خراساني برايش پرجاذبه است و شعري كه تا حدي قافيه در آن رعايت شده باشد. هرچند آثار ارزشمندي از راسل، شكسپير، اليوت، گوركي، داستايوفسكي و چخوف ترجمه كرده و كتاب‌هاي مرجعي چون «سيري در ادبيات غرب»، «سيري در نقد ادبيات روس»، «ادبيات آفريقا» و «تاريخ ادبيات يونان»؛ اما مجموعه‌ي چهارجلدي «تاريخ اجتماعي هنر» را كار سخت و پرزحمت خود مي‌داند. چند جلد كتاب‌هاي توماس هاردي با نام «سيروان آزاد» از او منتشر شده؛ تركيب نام دختر و پسرش. استاندار كردستان بوده و معذوريت‌هايي داشته براي چاپ كتاب با نام خود؛ از اين‌رو نام فرزندانش بر کتابهایش نقش میبندد

خداوند او را بیامرزاد که صادقانه زیست و

 

 

 وظیفه اش را به درستی انجام داد

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 

 

مـی خـواهــــــــــــــــم

نمــاز شبـــی ســــــــــــــرد و زمستـــانـی را            

                                                         بخـوانـــــــــــــــــــــــــــــــــــم

تـا قـــدری ایـن  قلــــــب شکستــــــه آرام گیــــرد

بـــر مـی خیــــــــــزم

بـا قنــــــدیـل آرزوهـــــــــــــــــای یـخ زده ام

                                    غســــل مـی کنــــــــــــــــــــــــم                  

بـا اشکــــــــــــ چشمـــــــانـم

                                وضـــــــو مـی گیــــــرم

چـــــادری از رنگــــــ بـــــــــرف

             و از تبــار سـوزنــــــــــــاکـی اش

                                                ســــر مـی کنـــــــــم

بـا اذان گـــــریـه هــای شبــــانـه ام

                             نمــاز احســــــاس را مـی خـوانــــــــــــــــــــــــــــــــم

بــر گلبــــرگ هـای یـــــاس یــــــــــخ زده

               در بـــــــــرف هـای قـــــله ی احســــــــاسـم

                                                            سجــــــــــــــده مـی کنــــــــم

 و دعــــــا مـی کنـــــــــم

آرامـــــــــش ایـن نمـــاز

                            آبـــــی هـای آرامشــــــــــم را

باری دیگــــــــر

             بـه مـــــــــــــــــن

                        و قلــــب تنهــــــــــایـم بـرگـردانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد






+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

شاید آنقدر آبی نباشم که لحظه هایم پر از اقاقیا شود !


شاید آنقدر عاشق نباشم که سروده هایم زمزمه ی هر عابری شود !


شاید آنقدر بزرگ نباشم که مایه ام تمام وجودت را در بر گیرد !


شاید آنقدر نور نباشم که در شبهای تیره ی تنهایی نیازت باشم !


شاید آنی نباشم که در رویا ها درجستجوی آن باشی !


ولی هرکه هستم !


هرچه هستم !


بیش از خود تو را دوست دارم

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

دوستي مسخره اسث مهرباني ممنوع

 كاش ميدانستم

كه نبايد حس كرد، كه نبايد دل بست

در فضايي كه پر از همهمه ی آدمهاست

من تنهاترين تنهايم

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

اولین بارجرقه های  فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که  مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام  گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا  وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من  است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و  ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی  مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید  دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

************************

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است..

*********************

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این همه زخمی  وخسته است.

خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است  از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند،

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند

 

شیرین عبادی

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 

گاه دلتنگ میشوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم

وباختن و صدای شکستن را ۰۰۰

نمیدانم من کدامین امید را نا امید کردم و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم۰۰۰۰۰

                                       ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

دلم برای سکون و سکوت .

دلم برای بودن های بی دلیل  ماندن های بی حساب و رفتن های ناگزیر تنگ می شود

دلم گاهی برای خودم و گاهی برای تو تنگ می شود

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

از تو تشکر می کنم برای همه وقتی که مرا به خنده واداشتی

برای همه وقتی که به حرفهایم گوش کردی

برای همه وقتی که خواستی در کنارم باشی

برای همه وقتی که به من اعتماد کردی

برای همه وقتی که  گفتی دوستت دارم

برای همه وقتی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی

برای همه وقتی که دلتنگم بودی

به خاطر همه اینها هیچوقت فراموش نکن که عاشقانه دوستت دارم

آغوش من همیشه برای تو باز است

همیشه پشتیبانت هستم و می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم

در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برایت تنگ است

هر وقت که احتیاج به درددل داشتی روی من حساب کن

تو در تمام ضربان قلبم حضور داری....

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

قرار نبود آن وقتهاي تو به اين زوديها جايشان را عوض كنند.

قرار نبود اگر كسي خيالش از وفاداري ديگري راحت شد گنجشكهاي

بي پناه  حس اورا با تير وكمان عادت نشانه بگيرد.

قرار نبود عشق هم مثل گيلاس و بوسه وعيدي اولش قشنگ باشد.

قرار نبود كسي به هواي شكستن دل ديگري بماند قرار بود هر كس

به هواي شكستن دل خودش بماند

قرار نبود بين عشق وقفه بيفتد

قرار نبود كسي دير كند تاخير كند

قرار نبود عشق كسي را از ديگري سير كند

 قرار نبود انتخابمان ما بين اسمان فردا و ترديد زمين گير كند

قرار نبود هر كس براي ستاره ي خودش لباس گرم بخرد

قرار نبود هر كس سرش گرم شد دلش را هم سرگرم كند

غافل از انكه ديگري با سردي او و گرمي اوبا گرماي

ديگري از هرچه گرمي است دلسرد مي شود

قرار نبود هر چه قرار نيست باشد

قرار بود با هم بر سر هرچه قرار است قرار بگذاريم

قرار تنها بر بي قراري بود براي برقراري چرا كه با باهم

 نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پروازبي قراري

برابر با به هم ريختن همه قرارهاست.و قرار بي قراري اگر

به هم ريخت ديگر هيچ ساعتي براي تداعي هيچ قراري از

جايش تكان نخواهد خورد

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 

دستانم تشنه ی دستان توست

شانه هایت تکیه گاه خسته گی هایم

با تو می مانم بی آنکه دغدغه ی فردا را داشته باشم

زیرا میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

از تو و پاییز در رنجم بی آنکه بدانی با بهار چه کردی

که این چنین پژمرد؟؟؟(یلدا مبارک

 

 

پ ن:امسال شب یلدا تهنای تهنام (البته خورزو خان و خانواده محترمش تشریف دارند)

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی

چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه می کنی

چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه می کنی

   می گی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود

می گی دلت شکسته اونی که همه ی نفس تو بود

دل من می دونم داری دیونه میشی

اما باز بی خیالش  ..................

بابا بی خیالش......................

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

دلم گرفته از ادمایی که میگن دوست دارم اما معنیشو نمیدونن

از آدمایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند

از اونایی که زیر باروون برات میمیرن وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

     اين روح در بقاياي جنگل هاي قديمي وبلوط زارها و درختان تك افتاده بادام تلخ وپسته ي وحشي در جنگلي از درختان

    و درختچه هاي بلوط مازو زبان گنجشك وگردو است.

    اين روح در آفتاب زرين سرزمين او در دشتها و جنگل هايي محصور در حصار كوهها و در دره هاي سبز و كوهستان

    هاي برف پوش صعب العبور است.

    اين روح در پرستشگاهي است هم نوا با طبيعت بي قبه و بارگاهي معبدي شايسته ي ارواح آزاده اي كه از حصار

    گريزان اند.

    در نواي چوپاني است كه ترانه ي كهن مي خواند.در آواز دسته جمعي دورگران ودر طنين آوازهاي كوچ در دره هاي

   صعب و سنگلاخ .در دشتي است پوشيده از صدها تكه ي رنگين بهم پيوسته كه جاي جاي روستاهاي تك افتاده برتن اش

   مي آسايند .در روستايي است خوابيده در مه صبحگاهي در پناه صخره يابرتن تپه اي با كلبه هاي اخرائي رنگ و مخروطهايي از كوشكه لان

در ديم زار وسيع گندم است آماده ي داس و درو در ميدانگاهي ايستاده در مسير باد شمال آنجا

كه كاه طلايي از گندم جدا ميشود .در دستهاي فرسوده از كار بر تن سخت زمين كه دانه هاي

را از ميان انگشتان به مهرباني به پرواز در مي آورد.در دوشيدن شير در غروب دهكده آنگاه

كه گله به خانه بازميگردد .در عطر خوش نان تازه در كوچه هاي تنگ در صحبت مردانه اي

در زير نور فانوس به دور از كارهاي روزانه بر سر سفره ي نان وماست وچاي وسياست.

در بازار شلوغ شهري تب آلود.

در قاب عكسي از اعضاي پراكنده ي خانواده اي كه تاريخچه ي زنده ي ساكنان خانه است

خانواده اي كه جنگ آنان را آواره كرده .قابي با مردان و زنان كرد كه همبستگي شان را تا

هر جاي دنيا با خود مي برند.

تبلور اين روح در اندوه مادري است كه براي ميراندن ميزايد .در زندگي كوتاه مردان و زناني است كه اميد مي بافند وروياي شيرين دست يافتن به هدف را مي زيند و اندوه شكست محتوم را

تا لحظه ي موعود به تعويق مي اندازند و رو در روبا مرگ حماسه زندگي مي سرايند.

در بقاياي معبد ايزد بانوي پاسدارباروري در ائين قرباني بدرگاه ايزد پيمان فروغ و حامي جنگاوران كه پرستندگانش او را با نهاني ترين بخش اگاهي خود مي پرستند.

در پرستش ايزد نور است با دف رقص و ذكر در صدايي جادويي به قدمت روح بشر كه از دف برمي خيزد صدائي كه با ضرباهنگي پر تپش همه را به ميدان فرا مي خواند تا با دستهايي گشوده

موي افشان و پاي كوبان درد وجسم آدمي را به سخره گيرند دشنه اي در شكم فرو برند و لب را با خنجري بدوزند تا خلق بداند كه انسان ازاده به كالبد انساني خويش "نه"تواند گفت

روح اين ديار در دهل و كرناي عروسي است كه گويي فرياد مي زند

سياه پوشان سياه از تن بر كنيد

تن خويش به ارغوان جامه بپوشانيد

مباد كه دشمن گمان برد عزاي ما را پاياني نيست

تا صداي ناله در آهنگ زندگي محو شود

و از ياد نرود كه سرزمين ما جاودانه است   

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

پسر:نگاه کن در آن خانه عروسی است و بساط رقص پنجه بر پاست گوش کن آواز سرنا دهل و نی را میشنوی؟ زنان ومردان زرد و سرخ پوش را میبینی که چگونه در هم آمیخته و غوغا بپا کرده اند در ان میان تنها جای تو خالی است.پس تو را به خدا بیا تا دست در دست به آنها به پیوندیم و عاشقانه با هم برقصیم

دختر:بی گلهای سرخ و زردی که به موهایم بزنم نخواهم رقصید.به عروسی نخواهم رفت و رقص و پایکوبی نخواهم کرد .

پسر:ای دختر بیا تو را به زیباییت سوگندتو را به ناز نگاهت به هنگام رفتن بر سر چشمه از گل زرد و سرخ در این پاییز برگریزان در گذر پائیز وگل؟؟

دختر:بی گلهای سرخ و زردی که به موهایم بزنم نخواهم رقصیدبه عروسی نخواهم رفت و رقص و پایکوبی نخواهم کرد . اگر تو براستی دوستم می داشتی مرا به دو دسته گل از باغچه ی پادشاه میهمان می کردی

(پسر در حالیکه می رود با خود زمزمه می کند)

باغچه ی پاشا در آن سوی رودخانه است و در حلقه ی خیل سربازان می خواهم بروم اما راهم را بسته اندو اگر نروم دلبر چشم عسلی ام از من خواهد رنجید

پسر:باغچه ی پاشا را همه گشتم تنها گل زرد بود که چیدم ولی گل سرخی نیافتم.نمیدانم اکنون به پایکوبی و رقص می آئی؟

دختر:بی گلهای سرخی که به موهایم بزنم نخواهم آمد

(پسریقه ی پیرهنش را باز می کند)

بیا و به جای گل سرخ قلب شکافته ام را به پذیر بیا و سر بر زانو ام بگذار تا برای دلی که به دسته گلی باختم زار بگریم

                                ماموستا گوران

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 

 

خدایا ، ستایش برای توست به خاطر آن تن درستی که همچنان از آن برخوردارم، و ستایش برای توست بر این بیماری که در تنم پدید آوردی.

ای معبود من، نمی دانم کدام یک از این دو حالت به شکرگزاری سزاوارتر است و ستایش در کدام یک از این دو هنگامه شایسته تر.

آیا هنگام تن درستی که روزی های پاکیزه خود را بر من گوارا ساخته بودی و مرا در طلب خشنودی و بخشش خود به نشاط آورده بودی و به فرمانبرداری خود توفیق می دادی و نیرو می بخشیدی؟

یا هنگام بیماری که مرا به آن آزمودی و آن را همچون نعمتی به من ارزانی داشتی تا بار سنگین گناه را بر پشت من سبک گردانی و مرا از آلودگی های نافرمانی پاکیزه سازی و هشدارم دهی که توبه کنم و به یادم آوری که قدر نعمت های پیشین را بدانم و زنگار گناه را از دلم بزدایم؟

و در این میان، چه بسیار کارهای پسندیده را که فرشتگان در کارنامه من بر قلم آوردند، بی آن که دلی در آن اندیشه کند و زبانی بدان سخن گوید و اندامی با آن به رنج افتد، بلکه هر چه بود، از فضل و بخشش و احسان تو بود در حق من.

خدایا، بر دوست دارانت درود فرست و آنچه را خود برای من می پسندی، در چشم دلم آراسته گردان، و آنچه را خود بر سرم می آوری، بر من آسان ساز.

***

مرا از پلیدی گناهان پیشین پاکیزه کن، و از گزند آنچه کرده ام، دور فرما .

شیرینی تن درستی را در من پدید آور و گوارایی سلامت را به من بچشان.

***

 و چنان کن که چون از این بیماری به در روم، خود را به آمرزشت رسانم و بهبود حالم با گذشت تو از گناهانم پیوند خورد، و چون از چنبر اندوه رهایی یابم، در گستره رحمتت پای نهم و تن درستی ام با گشایش و آسایش از سوی تو همراه شود.

تنها تویی که بی مزد و منت احسان می کنی، و بی شایستگی ما، نعمت می دهی. بسیار بخشنده و احسان کننده ای و دارای بزرگی و بزرگواری هستی.

آمین یا رب العالمین

                                                  www.sarataniha.blogfa.com          

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

 

کورده پیروز بی جه ژنی نوروزت

نه به زی له ریی سه ربه رزی هوزت

دستی داگیر که ر له خاکت ببره 

ئازایی بینه و ئازادی بگره

ئه و کوتکی کاوه نه مر دای وشاند

نه به ردی کوردی له دنیا گه یاند

گری شورشمان با دوژمن سوز بی

هه ردم نه وروز بی جه ژنی پیروز بی

(شرمنده فونت کردی نداشتم یه جوری سعی کنید بخونیش)

 

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

چقدر تيره است روزهايي كه از نام دلاويز تو تهي است چقدر طولاني است جاده اي كه گام تو

را از ياد برده.چقدر لجوج است مدادي كه نمي خواهد از تو بنويسد حرف هايم را زير سايبان ني

كوچكي گرد مي اورم تا نفسهاي تو را بياموزند و جز تو مضموني نپذيرند

چرا به من نگاه نمي كني چرا دستي به سر وروي كلمات يتيم من نمي كشي ؟چرا سري به

تنهايي من نمي زني ؟

به تو سلام ميكنم كه عاشق سيب ها بودي و براي روحهاي گمشده نوحه مي سرودي .دلم را

به خانه تو مي اورم برايم فنجاني چاي و تكه اي عشق بياور سلام من را سبز كن اي يگانه اي كه

حوالي خانه ات پاييز و زمستان ندارد

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

چه اسارت بی افتخاری

                                   در بند حرف این و آن بودن

در کنار خانه ی من شهری است

                                                  که بی افتخارترین

                       اسیران جهان زندگی می کنند

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

همه چيز دست و پا گير را به دريا بريز

زورق وجود خود را خالي كن

بگذار از تويي تو نشاني بر جايي نماند

از خود نيز خالي شو

هيچ چيز را باقي مگذار

وقتي از همه چيز و همه خالي شدي

آنگاه

همه هستي تو را از خود پر و سرشار مي كند

خدا ساكن وجود تو مي شود

نور مي شوي

خنده مي شوي

عشق مي شوي

به آب و آينه و آفتاب مي پيوندي

ظرف ذهن تو كوچك و حقير است

بايد دروازه هاي دل بي مرز خود را باز كني

فقط دل است كه گنجايش خدا را دارد

ازميان بر خاستن خود راه است

مقصد است مقصود است

برخيز و خود را از همه چيز خال كن

از احساس بد بختي هايت

ياس هايت

خشم هايت

حسادت هايت

رنج هايت

غم هايت

لذت هاي حقيرت

رقابت هاي مضحكت

هر چه را كه مي يابي بيرون بريز

وقتي خور را كاملا خالي كني

همه چيز و همه كس مي شوي

سلوك راهي است به رهايي از خود

خشم و خشونت و خامي تو از بين مي رود

لطيف مي شوي

اگر كسي هستي و بر در خدا مي كوبي

مطمئن باش كه اين در به رويت باز نخواهد شد

هيچكس باش و بيا

آن گاه خواهي ديدكه در ودروازه و منزل تويي خانه تويي

صاحبخانه خداست

خواهي ديد كه از ابتدا كسي جز او ساكن اين خانه نبوده

وقتي از همه چيز وهمه خالي شدي

آن گاه همه هستي تو را از خود پر و سرشار مي كند

                                                                                مسیحا برزگر

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک | |

عطر گل چهچه ی بلبل و نسیم سحر همه سرود عشق می خوانند

و رازی را آشکار می سازند که تاکنون جرات ابراز آن را به تو نداشته ام

قلبم گرفته دستم بسته وجسمم گرفتار است .روح آزاد است که هر

لحظه به نزدت بیاید.فکر بال و پر می گسترد وبه دنبال آن چون عقاب

بلند پروازی که در جست وجوی طعمه باشد هرگز تنهایت نگذارد .زمانی

که تو را چون امید زندگی در برابر خویش می یابم آنچه در کمان عشق دارم

به قلبت هدف می سازم

کاش می توانستم به قلبت راه یابم .به ان گنجینه ی پر قیمتی که داری دست

پیدا کنم تا بوانم زوایای آن را به چه کسی به کدامین مه پیکر داده ای؟تا بدانم

آن کس که افتخار محبت تو را دارد کیست وآن گاه در صورت شکست خویش به

پایت افتم و برای همیشه در مقابل چنین مصیبتی نابود گردم زیرا

شکست عشق برای زن حکم مرگ است

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

 

گاهي آنقدر دلت مي گيرد كه جز گريستن راهي نداري نه فرياد رسي كه كس بي كسيت گردد نه همنفسي كه محرم تنهاييت شود

گويي خدا هم به فرياد دل تو نميرسد تنها و غريب به كنجي مينشيني هي اشك مي ريزي هي آه ميكشي .آه چه تماشا دارد آموي

دو چشمانت وقتي كه دلت طوفاني است ! آه چه زيباست نرگسان وحشيت وقتي كه عشق را بهانه مي كني و چشم به راهش مينشيني

كه تو را من چشم در راهم شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |

خداوندا ما عاری از هستی و رها از بیم نیستی بودیم .این تو بودی که نخست ما را از نیستی

هست کردی و پایبند قید آب و گل ساختی.تو ما را از ضعف ناتوانی رهاندی و از نادانی به دانایی

رساندی برای من کتاب روشن فرستادی و به امر(به معروف)و نهی(از منکر)فرمان دادی.لیک ما

ما نیک وبد را در هم آمیختیم .وگاه افراط و گاه تفریط کردیم کمتر سر به فرمان بودیم بیشتر نافرما

نی کردیم با این همه تو عنایت خود را از ما دریغ نکردی و نور هدایتت را از ما نپوشیدی در حالی که

ما هیچ کوششی در راه آن نکردیم.اینک از این بی کوششی خود خروشانیم.پس توفیقی بده تا

بکوشیم .چون دانا به سان نادانی غرق گشته دیگر چه فرقی میان دانش و نادانی است ؟از برای

نغمات این نفس بد آهنگ ما راه نیکوکاری را بر ما تنگ مگردان در تنگناها راهی از رحمت به سویمان

بگشای و ما را از آن راه به سوی درگاهت فرا خوان و همراه با ایمان بیرون ببر.....

+نوشته شده در ساعتتوسط قاصدک |