|
روح کرد در ادبیات او در فرهنگ عامیانه و شعر و موسیقی و غنای اشعارش علیرغم بیسوادی اکثریت مردم کرد آشکار است.و شاید این بیان ساده و روشن در ایجاد اشعار غنایی وحماسی ای تا بدین حد بکر وسرشار از روح زندگی را مدیون همین واقعیت است .با انكه تاثير ادبيات ايراني و عرب در ادبيات مدون كردي بسيار است ومنظومه هايي با وزن و قافيه به تقليد از اشعار فارسي و عرب سروده اند با اين همه انجا كه به شعر عاميانه ي كردي لاوژيا بيت مي رسيم روح سركش كرد كه در تنگناي قاعده اسير نمي شود روي مي نمايد.او با لاوژ كه داستان جنگ قهرمانانش را بيان ميكند انها را مي ستايد به محبوب عشق مي ورزد ودرد هجران و فراق را فرياد مي كند .ادبيات كرد همان اشعار فولكلور و ادبيات شفاهي است كه قرنها در سرزمين او مترنم بوده و چنان سرشار از عواطف انساني و روح سلحشوري است كه شنونده را مسحور مي كند.او براي همه چيز مي سرايد حوادث تاريخي مصيبت هاي قوم مرگ و زندگي عشق و اندوه و بيش از هر چيز از محبوب ميگويد پسر:بگذار مانند پلنگي نگهبان در خانه ات باشم دختر:بمان همان كه هستي مرا به پلنگ مغرور نيازي نيست پسر:بگذار چون گرگ وحشي جنگل خصم پليد عشق را بدرانم دختر:به گرگ گرسنه وحشي نيازيم نيست .دستان كار را در عشق بپروان پسر:بگذار تمامي گلهاي جهان را اي محبوب زير پاي تو برويانم دختر:مرا به تمامي گلها نيازي نيست بذر اعتماد را در دل و جانم بپاشان تا برويم در بستر عشق وبيارايم تن ات را با رخت مهرو مهرباني جاويد.
ای عنصر کیمیایی قلیایی خاکی که با نگاههای آتشینت واکنش عشق را در من انجام
دادی .بگذار وجودت را در اولین دیدار توصیف کنم. چشمان کات کبودی رنگت که با نگاههای اسیدی چرخه ی ضربان قلب من را از کار می اندازد. موهای گوگردی رنگت که جلای فلزی دارد .مرا محسور زیبایی خود می کند .آری تو بودی که الکترون عشق را در وجود من جاری ساختی و خطوط مغناطیسی را در اطراف من تشدید کردی پس از کشف وجود تو بود که مقاومت من از بین رفت تا جایی که به دمای سرخ برسد . ای عشق چگونه توانستی من را تنها بگذاری من وتو مانند دو نیمه ی پیل به هم محتاجیم . اکسیداسیون تو مایه ی احیای من است .تو اوربیتالهای خالی وجودم را مملوءاز الکترون عشق کردی .آن هنگام که تو را یافتم انرژی پتانسیل وجودم به انرژی جنبشی تبدیل شد.تو بودی که مرا شارژ کردی. دراولین روزها من وتو مانند دو قطب نا همنام یکدیگر را جذب نمودیم و در سراشیبی سطح شیبدار با اصطکاک ناچیز به پایین می لغزیدیم وبلاخره همین عمل باعث شد که قلوه سنگ وجودمان به ماسه تبدیل شود. نازنینم تو معادله ی خطی زندگی مرا مبهم باقی گذاشتی و رفع ابهام نکردی .آن هنگام که تورا یافتم و ان هنگام که قلبم زیر رادیکال تو قرار گرفت فهمیدم که عشق ما ریشه ندارد و در مجموع اعداد حقیقی یافت نمی شود . هنوز الکترون در نوسان گذشته است .وقتی به یاد تو وعشق آتشین تو می افتم گیرنده ی فشار خونم از کار می افتد وبه قول مولانا دلتای دلم پر از ملال است ازبس که به زیر رادیکال است
دلم عجیب گرفته چه کسی نگاه عاطفه ها را از من دریغ داشته دلم را برای شکفتن شکستن . دیگر گنجشک ها عاطفه را زمزمه نمی کنند کاش می شد فریاد مظلومانه ی نیلوفر اسیر مرداب را شنید کاش می شد سکوت غریبا نه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد از تکرار ناقص خاطره هایم با تو از سعی بی نتیجه برای رفتن .رفتن و نرسیدن مانند دو خط موازی کاش می شد اندیشه و احساس را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهد سرک بکشد میگویند قلب های سنگ شده را فقط چشمه ی زلال محبت می شکافد ولی کو محبت
در آن شبهای پاییزی یاد تو گرمای وجودم بود همچون شعله های عشق طبع پر شورم بود من طعم شررانگیز ارزوهای محالم را با همراهی باد سرد خزان به استقبال گور خواهم برد که بپوسند در آنجا و به دیدار کسی در خموشی بروند راستی چه کسی می گفت: زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه ی اکنون است..... گویا حوض هم تر شده من آخر هر کوچه ی بن بست به دنبال دری می گردم دری که مرا ببرد به وسعت مرگ دری رو به آفتاب دری تا انتهای بودن شاید مردن
درد شیرین سر بر سینه بی قرارم می کوبد دردی شبیه عشق دردی که سایه ی نوازشگرش نگاهت را می جوید کاش می دانستی که چقدر دلتنگ تو ام لب های خاموش اند اما کاش غوغای درونم را می شنیدی تا من همیشه آرام وبی پروا به تماشیت می نشستم وبا دیدن غنچه ی لبخندی که در میان لبهایت پرپر می شد توان زندگی می یافتم . کاش می توانستم بانک عشق را به صدا در آورم تا طنین دلنوازش را می شنیدی و باورم می کردی مرا که این همه بی تو بی تابم.
هنگامی که تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم چرا ناراحت باشم ؟ وقتی که بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم چرا غرق شادی نباشم گاه یک لبخند انقدر عمیق می شود که گریه می کنم گاه یک نغمه ان قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی می کنم گاه یک نگاه آنچنان سنگین است که چشمانم رهایش نمی کند گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم.
ایستاده ام تنها پشت میله های خاطرات دیروز اینجا انگشت هایم را می شمارم ۱ ۲ ۳......... دست های تو در هم فرو رفته اند تو غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی که مهربانی ات را ثابت کنی ......ولی نفهمیدی که آنسوی پایان انتظارت را می کشم و من دیگر ازارت نمی دهم زین پس قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم مطمئن باش هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم مطمئن باش
چه لحظه هايي كه تو زندگيم گمت كردم اما تو هميشه كنارم بودي چه دقيقه ها كه حضورت را فراموش كردم اما تو فراموشم نكردي .چه ساعتهايي كه غرق در شادي و غرور تو رو كه پشت همه ي موفقيت هاي من قايم شده بودي از ياد بردم اما تو هميشه به يادم بودي.چه روزهايي كه سرم رو تو لاكم كردم و توي غصه هايي كه فكر مي كردم تو براي تلافي كارهاي بدم برايم فرستادي دست وپا زدم اما تو هميشه كاري رو كردي كه به صلاح منه چه ماه هايي رو كه باهات قهر كردم و فكر مي كردم كه منو دوست نداري اما تو با توفيق يه كارخوب به من ثابت كردي كه دوستم داري وچه سال هايي كه تو خلوتم ازت نترسيدم اما تو هميشه من بخشيدي تو هميشه با من بودي .وقتي زمين خوردم تو با نور اميد نيرويي به من بخشيدي كه بتونم دباره ادامه بدم .وقتي خسته از همه جا و همه كس نااميدانه به تو پناه اوردم تو پناهم دادي.وقتي تو زندگيم سرنوشت منو سر دو راهي قرار دادتو راه درستو بهم نشون دادي وقتي از ادم هاي دور وبرم دلم گرفت و دنيا غم ها شوبهم ارزوني كرد تو به قلب من ارامش دادي .تو با حضورت به خنده هام هدف دادي به گريه هام دليل دادي به زندگيم و به نفس كشيدنم رنگ دادي .وقتي براي اولين بار از ديگران حرف ناحق شنيدم راه تازه اي برام باز كردي تا گذشت و بخشش رو ياد بگيرم . وقتي بهم بخشيدي ازم گرفتي فهميدم معادله ي زندگي نه غصه خوردن واسه نداشته هاس نه شاد بودن واسه داشته ها و وقتي به ازاي نداشته ها بهم چيزاي ديگه اي دادي اون وقت به مهربونيت بيشتر پي بردم و فهميدم بيشتر از اون چه كه هست بايد مهربان باشم .وقتي ديگران درد دلاشون برام گفتن و من خالصانه رو به درگا هت براشون دعا كردم فهميدم كه غصه هاي ديگران بارش سنگين تر از غصه هاي خودمه اون وقت توي وجودم شيريني به ياد ديگران بودن رو چشيدم .وقتي ديگران فقط با گفتن يه جمله همه ارزش و اعتبارم رو زير سوال بردن اون وقت فهميدم كه بعضي ادم ها معناي واقعي خيلي چيزارو درك نمي كنن پس ياد گرفتم بيشتر به ادم ها براي پيدا كردن راه درست فر صت بدهم .تو توي پستي ها و بلندي هاي زندگي خيلي چيزها بهم ياد دادي .من همه ي داشته هامو مديون تو ام زندگي براي من وقتي معناي زنده بودن مي ده كه تو كنارم باشي .زندگي بهانه مي خوا هد چه بهانه اي قشنگ تر از تو
تو هم می توانی ایمان اوری که رنج تفاوتی است بین انچه هست
وانچه تو می خواهی باشد وقتی شرمسار گذشته ی نا قص خویشی یا وقتی نگران اینده ی نا معلوم خودی بدان که در زمان حال زندگی نمی کنی ان وقت رنج را تجربه می کنی خود را بیمار می کنی و نا شادمان هستی بدان گذشته ی تو زمان حال بوده واینده ات زمان حال خواهد بود پس زمان حال تنها واقعیتی است که می توانی تجربه کنی |
About
Home
|