|
در باغچه ی بهار زیر تلائلو آفتاب
گل بسیار است اما جان من پریشان آن تکه بنفشه ایست که زیر سایه ی تمشک ها خاموش ایستاده است از میان ستارگان آسمان ستاره ی سحر احساسی زیبا در دلم می انگیزد از هزار و یک نوای ساز لطیف ترین آن زیباست چشمه ای زیبا زیر مهتاب که در عمق آن مرواریدهای شن و ماسه می غلطند مرا خوش تر از دریای آفتابی بیکرانه ماموستا گوران
در شبي بي پايان رها شده ام بي ترانه سرد و چرخ زنان فاصله اکنون و فردا را طی میکنم .در رگها هیچ حرکت و جوششی نیست .تارهای صوتی حنجره ام سکوت کرده اند .نگاهی مرا گرم نمیکند قامت کوه واری بر من سایه نمی افکند .پرستویی مرا زیر بال و پر خود نمی گیرد .قلبم نمی تپد نه می تپد اما بی تابی نمی کند خود را بر دیوار سینه نمی کوبد ای دل ای دل پای در گل از تو در عزابم این روح خسته این دستهای نا آرام این چشمهای اشک آلود از تو به ستوه آمده اند . ای دل وقتی که تو با من نباشی اگر همه ی صخره ها از نفسهایم کلمه شوند چه حاصل ؟وقتی که تو آینه ی من نیستی اگر همهی رودهای جهان در دستهایم بشکفند چه حاصل؟وقتی که تو پا به پای حروف الفبا سرود نمیشوی اگر همه ی دهان های متبرک به یاری من بشتابند چه حاصل ؟ ای دل ای دل غافل چرا از قافله ی پروانه که با هزار هزار رنگین کمان از مقابل تو گذشته غافل ماندی ؟چرا با ابرها گریه نکردی؟چرا صدای جاده هارا نشنیدی؟چرا آن روز که دستهای عشق باریدن گرفت زیر چتر سیاه ترس پنهان شدی ؟چرا به دیوارها اعتماد نکردی؟ نگاه کن آن چشمهای پر از موسیقی و حزن رفته اند .بی عطر آن نگاه بدیع چگونه سر خواهی کرد ؟آه که شبهای بی کسی چقدر دلگیر است .ای دل می خواهم فریاد بزنم و صدایم را در باغهای روشن ملکوت بکارم اما چند بلند طبل می زنی که کسی مرا نمی شنود
امروز یه ایمیل برام اومد به نظرم جالبه گفتم بذارم اینجا شاید به درد شماهم خورد
کنکور بازم آمد ورفت وباز هم چون هر رقابتی عده ای به آنچه میخواستند رسیدند و عده ی کثیری از آنچه می خواستند باز ماندند.و من نمی دانم تو از کدام گروهی اما یک چیز را می دانم و از آن بیم دارم .از آن بیم دارم که در میان این هیاهوها شخصیت انسانی تو تبدیل به یک عدد شده باشد.حال یک رقمی یا دو رقمی یا سه یا چهاریا......رقمی اش فرق نمی کند.این روزها روزهایی است که همه خودشان را به صورت یک عدد می بینندکه در پای کارنامه شان درج شده واین مستقل از آنکه آن عدد چند باشد .کوچک باشد یا بزرگ.یک رقمی باشد یا Nرقمی چیزی نیست جز به حقارت کشیدن ظرفیت های وجودی انسان. زندانی ها از وقتی وارد زندان می شوند دیگر هویت بیرونی ندارند.تبدیل می شوند به یک شماره که در همان بدو ورود به زندان پلاک آن را می اندازند به گردنشان و یک عکس رو به رو و یک عکس نیم رخ از آنها میگیرند.وآن زندانی از آن پس خودش را با آن شماره معرفی می کند .از آن پس یک عدد است نه یک آدم .و چقد سخت است که ما هر سال شاهد یک زندان۵/۱ میلیون نفری باشیم که همهی آدم هایش به یک شماره تبدیل می شوند .و از این نظر فرقی بین آنها نیست حتی شماره های ۱و۲و۳ اش عکس تمام رخشان را می بینید که اینجا و آنجا چاپ می شود اگر عکس نیم رخشان هم چاپ می شد شاید اندکی به خود می امدند و از قید غرور خطر ناکی که می تواند تا سا لها زندانی اشان کند خلاصی می یافتند .و آن یکی ها که رقم شان بیشتر از آنی است که می خواستند به کنجی می خزند و خود را در زندان غم اسیر می کنند .زندانی زندانی است چه فرقی می کند که زندانی غرور باشد یا زندانی غم و این که انسان با تمام ظرائف روحی اش با تمام حساسیت هایش با تمام انسانیت هایش با تمام دغدغه هایش تبدیل کنیم به یک عدد واین بشود معیار ارزش گذاری .چیزی نیست جز به حقارت کشبدن وجود بشر و مایه ی تاسف است حقا که بد امانتداری هستیم اما این با توست که در این میان از کدام گروه باشی می توانی به این حقارت تن در دهی و همراه با جریان سیلابی که شخصیت انسانی ات را به قهقرا می برد همراه شوی.می توانی در غرور رتبه ی خوبت گم شوی یا در غم رتبه ات که مناسب خویش نمی دانی اسیر ... اما می توانی جور دیگر هم باشی .می توانی زنجیر ها را پاره کنی خودت را از زندان ان چند رقم لعنتی رها کنی به سوی حقیقت فرار کنی .ریه هایت را پر از اکسیژن انسانیت کنی .بر فراز قله ی توانایی های بشر بایستی و فریاد بزنی من یک انسانم با تمام ابعاد متنوعی که یک انسان دارد زنجیر ها را پاره کر دم و مسیر عروج را می بینم که چقدر راهای مختلف دارد من باز به پیش خواهم رفت این سطرها را برایت نوشتم تا بدانی تو بسیار ارزشمند تر از آن هستی .که دیگران با اندیشه های سطحی شان درباره ی تو فکر کنند و حتی بسیار ارزشمند تر از ان ...........که خودت فکر می کنی. |
About
Home
|