|
همه چيز دست و پا گير را به دريا بريز زورق وجود خود را خالي كن بگذار از تويي تو نشاني بر جايي نماند از خود نيز خالي شو هيچ چيز را باقي مگذار وقتي از همه چيز و همه خالي شدي آنگاه همه هستي تو را از خود پر و سرشار مي كند خدا ساكن وجود تو مي شود نور مي شوي خنده مي شوي عشق مي شوي به آب و آينه و آفتاب مي پيوندي ظرف ذهن تو كوچك و حقير است بايد دروازه هاي دل بي مرز خود را باز كني فقط دل است كه گنجايش خدا را دارد ازميان بر خاستن خود راه است مقصد است مقصود است برخيز و خود را از همه چيز خال كن از احساس بد بختي هايت ياس هايت خشم هايت حسادت هايت رنج هايت غم هايت لذت هاي حقيرت رقابت هاي مضحكت هر چه را كه مي يابي بيرون بريز وقتي خور را كاملا خالي كني همه چيز و همه كس مي شوي سلوك راهي است به رهايي از خود خشم و خشونت و خامي تو از بين مي رود لطيف مي شوي اگر كسي هستي و بر در خدا مي كوبي مطمئن باش كه اين در به رويت باز نخواهد شد هيچكس باش و بيا آن گاه خواهي ديدكه در ودروازه و منزل تويي خانه تويي صاحبخانه خداست خواهي ديد كه از ابتدا كسي جز او ساكن اين خانه نبوده وقتي از همه چيز وهمه خالي شدي آن گاه همه هستي تو را از خود پر و سرشار مي كند مسیحا برزگر
عطر گل چهچه ی بلبل و نسیم سحر همه سرود عشق می خوانند و رازی را آشکار می سازند که تاکنون جرات ابراز آن را به تو نداشته ام قلبم گرفته دستم بسته وجسمم گرفتار است .روح آزاد است که هر لحظه به نزدت بیاید.فکر بال و پر می گسترد وبه دنبال آن چون عقاب بلند پروازی که در جست وجوی طعمه باشد هرگز تنهایت نگذارد .زمانی که تو را چون امید زندگی در برابر خویش می یابم آنچه در کمان عشق دارم به قلبت هدف می سازم کاش می توانستم به قلبت راه یابم .به ان گنجینه ی پر قیمتی که داری دست پیدا کنم تا بوانم زوایای آن را به چه کسی به کدامین مه پیکر داده ای؟تا بدانم آن کس که افتخار محبت تو را دارد کیست وآن گاه در صورت شکست خویش به پایت افتم و برای همیشه در مقابل چنین مصیبتی نابود گردم زیرا شکست عشق برای زن حکم مرگ است
گاهي آنقدر دلت مي گيرد كه جز گريستن راهي نداري نه فرياد رسي كه كس بي كسيت گردد نه همنفسي كه محرم تنهاييت شود گويي خدا هم به فرياد دل تو نميرسد تنها و غريب به كنجي مينشيني هي اشك مي ريزي هي آه ميكشي .آه چه تماشا دارد آموي دو چشمانت وقتي كه دلت طوفاني است ! آه چه زيباست نرگسان وحشيت وقتي كه عشق را بهانه مي كني و چشم به راهش مينشيني كه تو را من چشم در راهم شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
خداوندا ما عاری از هستی و رها از بیم نیستی بودیم .این تو بودی که نخست ما را از نیستی هست کردی و پایبند قید آب و گل ساختی.تو ما را از ضعف ناتوانی رهاندی و از نادانی به دانایی رساندی برای من کتاب روشن فرستادی و به امر(به معروف)و نهی(از منکر)فرمان دادی.لیک ما ما نیک وبد را در هم آمیختیم .وگاه افراط و گاه تفریط کردیم کمتر سر به فرمان بودیم بیشتر نافرما نی کردیم با این همه تو عنایت خود را از ما دریغ نکردی و نور هدایتت را از ما نپوشیدی در حالی که ما هیچ کوششی در راه آن نکردیم.اینک از این بی کوششی خود خروشانیم.پس توفیقی بده تا بکوشیم .چون دانا به سان نادانی غرق گشته دیگر چه فرقی میان دانش و نادانی است ؟از برای نغمات این نفس بد آهنگ ما راه نیکوکاری را بر ما تنگ مگردان در تنگناها راهی از رحمت به سویمان بگشای و ما را از آن راه به سوی درگاهت فرا خوان و همراه با ایمان بیرون ببر.....
خدایا بگذار با تو سخن بگویم بگذار دردهایم را وقتی از دنیا بریدم برا تو بازگو کنم.... مجالی ده تا تو را حس کنم و در وجود خویش تو را بیابم .........بگذار اگر به دنبال هم صحبتی می گردم تو را برگزینم بگذار حرفهایم را به تو بگویم وقتی تو باشی مرا چه حاجت است به کسانی که تنها کمکشان شنیدن است.............؟ یاورم باش نگذار بغض از گلویم پایین رود هنگامی که فریاد می زنم یارب بگذار بگریم به حال هر چه دنیاست.بگذار فغان کنم برای هر چه نابودی است وارزو کنم برای هرچه مرا به تو پیوند می دهد خدایا حرفهایم ناگفتنی است ضجه هایم تکراری ودردهایم مزمن تو نگذار عاقبت را در سیاهی شب جست وجو کنم .رخصتی ده تا خود باشم و مجالی تا بودن را تجربه کنم و ایمانی که پشتوانه ای باشد و عشقی که نابودم نکند
|
About
Home
|