|
اين روح در بقاياي جنگل هاي قديمي وبلوط زارها و درختان تك افتاده بادام تلخ وپسته ي وحشي در جنگلي از درختان و درختچه هاي بلوط مازو زبان گنجشك وگردو است. اين روح در آفتاب زرين سرزمين او در دشتها و جنگل هايي محصور در حصار كوهها و در دره هاي سبز و كوهستان هاي برف پوش صعب العبور است. اين روح در پرستشگاهي است هم نوا با طبيعت بي قبه و بارگاهي معبدي شايسته ي ارواح آزاده اي كه از حصار گريزان اند. در نواي چوپاني است كه ترانه ي كهن مي خواند.در آواز دسته جمعي دورگران ودر طنين آوازهاي كوچ در دره هاي صعب و سنگلاخ .در دشتي است پوشيده از صدها تكه ي رنگين بهم پيوسته كه جاي جاي روستاهاي تك افتاده برتن اش مي آسايند .در روستايي است خوابيده در مه صبحگاهي در پناه صخره يابرتن تپه اي با كلبه هاي اخرائي رنگ و مخروطهايي از كوشكه لان در ديم زار وسيع گندم است آماده ي داس و درو در ميدانگاهي ايستاده در مسير باد شمال آنجا كه كاه طلايي از گندم جدا ميشود .در دستهاي فرسوده از كار بر تن سخت زمين كه دانه هاي را از ميان انگشتان به مهرباني به پرواز در مي آورد.در دوشيدن شير در غروب دهكده آنگاه كه گله به خانه بازميگردد .در عطر خوش نان تازه در كوچه هاي تنگ در صحبت مردانه اي در زير نور فانوس به دور از كارهاي روزانه بر سر سفره ي نان وماست وچاي وسياست. در بازار شلوغ شهري تب آلود. در قاب عكسي از اعضاي پراكنده ي خانواده اي كه تاريخچه ي زنده ي ساكنان خانه است خانواده اي كه جنگ آنان را آواره كرده .قابي با مردان و زنان كرد كه همبستگي شان را تا هر جاي دنيا با خود مي برند. تبلور اين روح در اندوه مادري است كه براي ميراندن ميزايد .در زندگي كوتاه مردان و زناني است كه اميد مي بافند وروياي شيرين دست يافتن به هدف را مي زيند و اندوه شكست محتوم را تا لحظه ي موعود به تعويق مي اندازند و رو در روبا مرگ حماسه زندگي مي سرايند. در بقاياي معبد ايزد بانوي پاسدارباروري در ائين قرباني بدرگاه ايزد پيمان فروغ و حامي جنگاوران كه پرستندگانش او را با نهاني ترين بخش اگاهي خود مي پرستند. در پرستش ايزد نور است با دف رقص و ذكر در صدايي جادويي به قدمت روح بشر كه از دف برمي خيزد صدائي كه با ضرباهنگي پر تپش همه را به ميدان فرا مي خواند تا با دستهايي گشوده موي افشان و پاي كوبان درد وجسم آدمي را به سخره گيرند دشنه اي در شكم فرو برند و لب را با خنجري بدوزند تا خلق بداند كه انسان ازاده به كالبد انساني خويش "نه"تواند گفت روح اين ديار در دهل و كرناي عروسي است كه گويي فرياد مي زند سياه پوشان سياه از تن بر كنيد تن خويش به ارغوان جامه بپوشانيد مباد كه دشمن گمان برد عزاي ما را پاياني نيست تا صداي ناله در آهنگ زندگي محو شود و از ياد نرود كه سرزمين ما جاودانه است
|
About
Home
|