|
در شبي بي پايان رها شده ام بي ترانه سرد و چرخ زنان فاصله اکنون و فردا را طی میکنم .در رگها هیچ حرکت و جوششی نیست .تارهای صوتی حنجره ام سکوت کرده اند .نگاهی مرا گرم نمیکند قامت کوه واری بر من سایه نمی افکند .پرستویی مرا زیر بال و پر خود نمی گیرد .قلبم نمی تپد نه می تپد اما بی تابی نمی کند خود را بر دیوار سینه نمی کوبد ای دل ای دل پای در گل از تو در عزابم این روح خسته این دستهای نا آرام این چشمهای اشک آلود از تو به ستوه آمده اند . ای دل وقتی که تو با من نباشی اگر همه ی صخره ها از نفسهایم کلمه شوند چه حاصل ؟وقتی که تو آینه ی من نیستی اگر همهی رودهای جهان در دستهایم بشکفند چه حاصل؟وقتی که تو پا به پای حروف الفبا سرود نمیشوی اگر همه ی دهان های متبرک به یاری من بشتابند چه حاصل ؟ ای دل ای دل غافل چرا از قافله ی پروانه که با هزار هزار رنگین کمان از مقابل تو گذشته غافل ماندی ؟چرا با ابرها گریه نکردی؟چرا صدای جاده هارا نشنیدی؟چرا آن روز که دستهای عشق باریدن گرفت زیر چتر سیاه ترس پنهان شدی ؟چرا به دیوارها اعتماد نکردی؟ نگاه کن آن چشمهای پر از موسیقی و حزن رفته اند .بی عطر آن نگاه بدیع چگونه سر خواهی کرد ؟آه که شبهای بی کسی چقدر دلگیر است .ای دل می خواهم فریاد بزنم و صدایم را در باغهای روشن ملکوت بکارم اما چند بلند طبل می زنی که کسی مرا نمی شنود
|
About
Home
|